تبليغاتX
دنیای من
   
دنیای من
 
 
آرشيو مطالب

آبان 1388

مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

____________________
مطالب اخير

بسته هایی از دل ِ صفحه ی هفده اینچی

!خیلی سخته

!من

وسوسه

دردسرهای یک عدد خاله جان

عنوان نداره

ماجراهای خونه ی ما

صادقانه

در امتداد خطوط قهوه

____________________
پیوند ها

کلوچه خانم

الی

نازنین

لیلا

نجمه

بهار

الهام

قاصدک

شیرین

مهدیس

مریم

نسیم

راضیه

هویج بانو

فال حافظ! نیت کن!
انجمن گفتگو لیمونات
عکس بازیگران و مدل
نرم افزار
سایت تخصصی موبایل
قالب وبلاگ

____________________
امكانات جانبي

RSS 2.0

 
 
 

دوشنبه هجدهم آبان 1388

بسته هایی از دل ِ صفحه ی هفده اینچی

هفته ای که گذشت پر از "من" بود،هر روز ش یه دوست،یه هدیه...چه خوبه که اینجور وقتا به تلافی همه ی تنهاییات تو دلت قند آب میکنی و با خودت میگی یکی هست که قلبش برا من میزنه.

اما نگاه بقیه هم جالبه،مثلا تو خونه ای که هیشکی نگاه مثبتی به دوستیهای اینترنتی نداره تحولیه واسه خودش!یه نامه اومده بود بابا نامه رو تحویل گرفت و شروع کرد به خوندن...

_:این ماله کیه؟ متفکرتهران-تجریش-خیابان ِ ....   که من پریدم و نامه رو از دستش قاپیدم و رفتم تو اتاقم!

_:چیه هستی؟از طرف کی بود؟            _:هیچی بابا،ماله منه! whistling

_:خب میدونم ماله توئه!چی هست؟        _:ممم...ها؟چیزه..اینه...آهان! این واسه یه موسسه ای بود که من یه کاری باهاش داشتم الان جوابم و دادن! دروغگو(آخه یکی نیس بگه تو رو تو موسسه های اینجا راه نمیدن اونوقت با اونجا چیکار داری؟!)

 

_:هستی بیا دو تا بسته اومده،یکی از تهران،یکی کرج.

_:وااااااااای!ماله منه!ماله منه!

_: متفکر  متفکر

به دقت نامه ها رو میخونن و با دیدن اسمای پای نامه خیالشون یه ذره جمع میشه و ازم میخوان بیشتر در مورد دوستام توضیح بدم،دوستای منم که همشون باسواد و باکمالات و اینا...یه کوچولو اشاره کنی همه راضی میشن!مخصوصا مامان که کلی آفرین صد باریکلا گفت!بعدم گفت یه ذره یاد بگیر! whistling

 

دوباره یه بسته میاد و این دفعه خودم میگیرم اما واسه این که موردی نباشه میزارم رو اپن که همه ببینن.

_:همین پریروز از تهران برات کادو اومد که!این کدوم دوستته؟

_:خب من کلا دوست و آشنا زیاد دارم دیگه!این اون یکی دوستمه!

 

جالب تر از همه دیدار با بهار خانوم بود.کلی هم واسه مامان خانوم توضیح دادیم که ما یه گروهیم تو نت و اگه بشه خیلی دوست دارم ببینمشون.واسه دیدن بهار مشکلی نبود چون فاصله ی چندانی با ما نداشت.وارد کوچشون که شدم و بهار و دیدم فقط یه قدم رفتم جلو چون شک داشتم خودش باشه،که خودش پیش قدم شد و اومد جلو...اولین بار بود که یه دوست ِ مجازی رو تو دنیای واقعی میدیدم واسه همین یه کوچولو برام سخت بود،می ترسیدم کوچکترین حرکت اشتباهی شیرینی ِ همه ی روزایی که دوستای خوب نتی بودیم رو از بین ببره.بهار خیلی خوشگل تر و با نمک تر از اون عکسی بود که ازش دیده بودم،با هم کیلومترها! راه رفتیم و من فهمیدم بهار پای خوبیه واسه پیاده روی،رفتیم شهر کتاب ،یه کم تو پارک نشستیم و بعدشم بهار جان لطف کردن من و آیس پک مهمون کردن.(تولد من بود مثلا!من باید شیرینی میدادم خجالت)تو راه برگشتم به کلوچه جان زنگ زدیم اما صدا به صدا نمی رسید!جالب بود،انگار سالهاست همدیگر و می شناسیم،بهار میگفت من شبیه همونی ام که از رو نوشته هام تصور کرده و من حس خوبی داشتم از این که خودم بودم!نمیدونم با من به بهار خوش گذشته یا نه ،ولی جای همتون خالی بود،از همتون یاد کردیم از اینکه یه دوست خوب و باسواد مثه نازنین داریم گفتیم،از نجمه که یه نخبه است واقعا و ما کمتر سعادت داریم باهاش باشیم،از لیلا گفتیم و اینکه اگه یه روز بریم اصفهان تنها نیستیم،از الی گلی،الهام،خلاصه همه...دلم میخواد یه روز همتون و ببینم!

 

اینا همش یه طرف،هدیه ی بهار به من یه طرف!فک کن از مامانت اجازه بگیری پاشی بری سر قرار،بعد گردنبند هدیه بگیری با گلای ِ معطر،اینا با خودشون چی فک میکنن اونوقت؟ خندهیعنی نهایت ِ عشقولانه ای بود بهار!بازم جای شکرش باقیه که انگشتر هدیه نگرفتم!خیلی ممنونم

 
 

شنبه شانزدهم آبان 1388

!خیلی سخته

یه وقتایی ادعامون میشه آشپز خوبی هستیم اما یادمون میره که موادش قبلا آماده بوده و ما فقط اونا رو با هم مخلوط کردیم! از دیشب قرار بود دوستام  بیان پیشم اما مامان اینا باید میرفتن جایی و منم فکر نمیکردم وقتی کسی خونه نیست و دست تنهام مهمون داری اینقدر سخت باشه!

دوستای منم یه سری اخلاقای ریلکس دارن که هر لحظه ممکنه یه جایی از خونه باشن!یکیشونم که ازدواج کرده و تیریپ کدبانو و این حرفا مو رو از ماست میکشه بیرون.من موندم و یه عالمه کار که باید انجام میدادم.اول رفتم سراغ اتاق خودم و دیدم حربه ی چپوندن لباسا و وسایل اضافی تو کمد دیگه دمده شده و تصمیم گرفتم مثه یه بچه ی خوب همه جا رو تمیز کنم.بعد رفتم سراغ دستشویی و با رافونه و شیشه پاک کن حسابی برقش انداختم.یهو این فکر اومدم سراغم که نکنه یهو یکی به سرش بزنه که بره دست و پاش و بشوره یا دوش بگیره؟ممم...اینجوری شد که کابوس ِ وجود یه لک ِ ۲ میلیمتری روی کاشیهای حموم من و با دستکش و فرچه روونه ی حموم کرد!

_:خب،اتاقا ،دستشویی،حموم...آخیش خیالم راحت شد!حالا فقط مونده آشپزخونه...

همه ی چیزایی که گفته بودم و خریده بودن ولی با دیدن کاهو کلم ها و میوه های نَشسته  فهمیدم کارام تازه شروع شدن!آخه بابا من گفتم یه دونه کاهو بخرین با یه کلم ِ کوچولو!چند تا؟!خلاصه سبزی و میوه و هر چی دم دستم بود رو شستم و بعد تازه استرسم شروع شد که حالا واسه ناهار فردا چقد مرغ بزارم کنار؟ اصلا چند تا پیمونه برنج بشورم؟ متفکر....زنگ میزنم از مامان می پرسم و یه ذره خیالم راحت میشه.

ساعت ۶ شده ،بچه ها ۲ ساعت دیگه میرسن و من تازه یادم میاد خودم شبیه انسانهای نخستینم! دیگه نای راه رفتن ندارم ولی به اجبار دوش میگیرم و بعد همون سوال تاریخی میاد تو ذهنم که"من چی بپوشم؟!" میرم سراغ کمد خواهرم، درسته که نیست ولی من و اون نداریم که! کشوی اول که هیچی دستگیرم نشد...کشوی دوم،آخ جون!یه شلوار!...اه،تنگ و کوتاس که!صد دفعه میگم لباس میخرین فری سایز باشه !...کشوی بعد،اااا بابا دمت گرم،این و کی خریدی...ایول!...

خدا رو شکر کارا که تموم شد بچه ها اومدن ولی اونقدر خسته بودم و از دستمال و فرچه کشیدن کمرم درد میکرد که نا نداشتم! چقدر بده مهمون بیاد و تو اینجور هلاک باشی!همش دلم میخواست بخوابم،هی خمیازه می کشیدم اونام میگفتن اه!برو بخواب دیگه!تا ۳ صبحم داشتن حرف میزدن!ماشالا فیلمم که می بینن انگار تو سالن تئاتری سینمایی جایی نشستن،همچین با هیجان و صدای بلند...

ولی اینا یه طرف، ناهار درست کردن اون طرف!!اصلا میخوام ببینم کی این آشپزخونه ی اپن و بنا کرده که طرف در حالی که لم داده و داره چایی میخوره برگرده بهت بگه هستی چرا اینجوری مرغ و نصف میکنی؟ باید رو غضروفش و میزدی که راحت نصف بشه!

از خستگی اصلا یادم نمیاد غذام چه مزه ای داشت و فقط دلم میخواد بخوابم!شاید واسه همین بود که هیچ وقت تو رویاهام خودم و یه کدبانوی ِ خونه دار تصور نمیکردم!استرسش از کنکور بیشتره!خونت تمیز باشه،خودت مرتب باشی،برنجت شل نباشه،رو میوه ها خاک نمونده باشه،مهمونا غذایی که پختی رو دوست داشته باشن و ...

 از همین جا دست همه ی مامانایی که همیشه کارای ِ سخت خونه رو انجام میدن و دم نمیزنن می بوسم! خیلی مَردین به خدا...

 

 پ.ن : کاش یکی بود کمکم میکرد این ترجمه ی لعنتی تا فردا تموم بشه!

دلنوازان نوشت!(الان گیر دادم به این دلنوازان! ) :میگم این مهتاب چقد کاراکترش سفیده!یه جور ِ غیر واقعی مثبته،اصلا هیچ نکته ی منفی واسش نذاشتن،بعد اون بهزاد دقیقا نقطه ی مقابل ِ مهتابه!علیرغم شخصیت منفی و همه ی کارای ِ مزخرفش جذبه ی امشبش خفن با حال بود!خوشمان آمد!

 

 
 

چهارشنبه سیزدهم آبان 1388

!من

چه دلتنگم امروز

یکسال از تو دورتر و یکسال به مرگ نزدیکتر...

 


ادامه مطلب...

 
 

Weblog Themes By Pars Theme