تبليغاتX
دنیای من
   
دنیای من
 
 
آرشيو مطالب

آذر 1388

آبان 1388

مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

____________________
مطالب اخير

!لباسی از آن خود

!روزمرگیهای جنازه ی با فرهنگ

!عجب

میون باور و تردید

...از تو دلگیرم

بسته هایی از دل ِ صفحه ی هفده اینچی

!خیلی سخته

!من

____________________
پیوند ها

کلوچه خانم

الی

نازنین

لیلا

نجمه

بهار

الهام

قاصدک

شیرین

مهدیس

مریم

نسیم

راضیه

هویج بانو

فال حافظ! نیت کن!
انجمن گفتگو لیمونات
عکس بازیگران و مدل
نرم افزار
سایت تخصصی موبایل
قالب وبلاگ

____________________
امكانات جانبي

RSS 2.0

 
 
 

شنبه هفتم آذر 1388

 چه هوای خوشگلی شده بود روز عرفه،انگار سیل می بارید،درست مثه شبای قدر....

اینقد پا و کمرم درد میکرد که بعید می دونستم بتونم برم،تو خونه هم که خوردن مسکن برابر با مصرف مخدره!یواشکی تو جعبه ی داروها سرک کشیدم که....:دنبال قرص میگردی؟   _:نه!همینجوری!...یهو یادم اومد یه زمانی فاطمه از داروخونه اش واسم ژلوفن آورده بود...کیفم و میگردم و تهش تنها باقی مانده ی اون بسته رو پیدا میکنم و یواشکی میخورمش!

اس ام اس میاد که میای حسینیه ی ...؟حاج آقا ن*ق.و*ی.ا*ن اونجاست...._:ممم،نه!(حاج آقا ن*قو*یان که جای خود،امروز از آسمون فرشته هم بیاد من باید برم همون حسینیه ای که همیشه میرفتم!)

احساس میکنم با همون قرص فسقلی کلی شارژ شدم!چه عجب یه بارم ما زود رسیدیم و مجبور نشدیم وسط خیابون بشینیم...حسینیه پر شده از اونایی که لباس س*پ.ا*ه.ی و ب*س.ی*ج.ی بهشون پوشوندن و دخترایی با مقنعه لبنانی که چفیه دور گردنشونه. کلی هم ازشون تعریف کرد که اینا بس*یج*ین.به مژه های با ریمل پرپشت شده ی دختری که جلوم نشسته نگاه می کنم و با خودم میگم:اگه تو هم یه چفیه داشتی و یه مدت اینجا می پلکیدی الان حتما سر کلاس بودی!...صلوات می فرستم و میگم ساکت شو هستی،یه امروزه رو آدم باش!ولی خودمم خوب میدونم که هنوز نمی تونم از شیش ماه عمر عقب افتاده ام بگذرم حتی اگه من آخرین نفر بوده باشم!فکر نمی کنم هیچ وقت بتونم علت ارج و قرب ِ یه تیپ ِ وارداتی رو بفهمم!

عرفه ی امسال من آرزویی واسه خودم نداشتم انگار...!دلم گرفته بود...

 

 

پ.ن:هر بار با خودم عهد میکنم نرم سینما،باز یه موقعیتی پیش میاد که نمی تونم رو حرف جمع حرف بزنم و دو ساعت وقت و پولمون و میریزیم دور!می تونم بگم "نیش زنبور" مزخرف ترین و بی معنی ترین فیلمی بود که تو عمرم دیدم.باز میان میزگرد میزارن که چرا فیلمای غربی اینقدر نفوذ پیدا کردن!علیرغم همه ی صحنه های مزخرف ِ اون فیلما آدم رغبت میکنه چند بار ببیندشون و اگه اهلش باشه ۴ تا نکته از توش بکشه بیرون نه اینکه تو سینما چرت بزنه!

 
 

سه شنبه سوم آذر 1388

 چشات و که می بندی و رویا می بینی میدونی که رویاست و ممکنه هیچ وقت بهش نرسی!اما یه وقتایی هم هست که حس میکنی رویاهات خیلی نزدیکن و به محض باز کردن چشات میتونی شال و کلاه کنی و  بری که به حقیقت تبدیلشون کنی....خودم و دیده بودم با یه مانتوی ِ اسپرت ِ آبی و مقنعه ی سورمه ای،کفش اسپرت و یه ژاکت کلاه دار سفید....همه ی شهر و واسه پیدا کردن ِ مانتوی آبی زیر پا گذاشتم...همه جا پر از پالتو و بارونی ِ...

_:الان دیگه فصل مانتو نیست خانوم! .......

_:حالا چرا آبی؟خب مشکی بردارین،یشمی،خاکستری،این همه رنگ هست.

_:کبریتی ِ بادمجونی داریم،بادمجونی که خیلی طرفدار داره....

ولی شبیه ِ اون چیزی نیست که من تو خیالم دیدم....

_:ااااا،این خود ِ خودشه!     _:گفتین واسه مانتو میخواین؟اون کمه خانوم،همش یه متر و نیم ِ!

_:ممکنه بازم این رنگ و بیارین؟         _:نه،اون از تابستون مونده،الان دیگه فقط ضخیم میاریم!

همه جا رو که گشتیم تازه فهمیدم رویای ِ داشتن یه مانتوی ِ اسپرت آبی هم میتونه مثه رویای دکترا گرفتن یا داشتن ِ یه ماشین شاسی بلند برام دست نیافتنی باشه!میریم تو یه فروشگاهی که ۴ طرفش تا سقف پر از پارچه های ِ رنگی ِ،همه جور آبی داره،الا اونی که من میخوام!

_:اینا همشون مارک داره خانوم!سایه روشن های ِ مختلف ِآبی درباری...فوق العاده میشه اگه آستین کتی بدوزین و مجلسی.

_:ولی من اسپرت میخوام.           _:فرقی نداره،اونم میشه!!

(همون نیست ولی مطمئنا تو این فصل دیگه به سختی میتونم همچین پارچه ای گیر بیارم!)  

_:باشه،همون و بدین.

حالا موندم چه جوری بدوزمش که همونی بشه که میخوام....


ادامه مطلب...

 
 

یکشنبه یکم آذر 1388

!لباسی از آن خود

 در یک شب سرد پاییزی که از شدت طوفان هر آینه ممکن است ایرانیت های سقف از جا کنده شود به این می اندیشم که چرا وقتی کسی میره سفر اولین چیزی که برای سوغاتی به ذهنش میرسه لباسه؟مثلا چرا وقتی کسی میره مکه یا کربلا واسمون پارچه هدیه میاره؟والا من که تو این مدت اونقدر لباسای بی مصرف هدیه گرفتم که می تونم یه بوتیک باز کنم!

مادربزرگم که رفت کربلا همون اول که چمدونش و باز کرد یه شال ِ مشکی و طوسی بهم داد که روش دو تا ماهی ِ گنده است!منم آوردمش خونه هی سرم کردم دیدم اصلا بهم نمیاد،از اون روز دیگه هر وقت من و میدید میگفت هستی شالت و دوس نداری؟چرا سر نمیزاری؟ _:نعععع،دوست دارم،اتفاقا اون دفعه ای تو یه مهمونی پوشیدم whistling حالا مامانم هی میگه خدا رو خوش میاد دل پیرزن و میشکونی؟منم رئوووووف!دیگه قرار شد ایندفعه که میریم خونشون بزارم سرم،حالا ماهیه باله اش یه طرف ،دمش یه طرف!!...یه کفش ِ صورتی ِ جیغ هم واسم خریده بود که ۳ تا ستاره بهش آویزون بود،آخه آدم مجلسم میره کفش صورتی به کارش نمیاد!فشن شو نیس که!دیگه هی الکی بهش میگفتم تولد فلانی پوشیدم،عروسی دوستم پوشیدم!

بعد خاله جان که رفتن مکه یه پارچه ی سفید ِ نازک و بلوری تیریپ نوعروسانه! آوردن برام از فردای اون روزم هر وقت من و میدید میگفت راستی هستی اون پارچه رو دوختی؟منم هی چه کنم چه کنم،آخرش تصمیم گرفتم یه دامن بلند بدوزم!آقا این دامنه رو دوختم و بهش نشون دادم خیالش جمع شد فقط من موندم و این که کجا بپوشمش!یه بار مهمون داشتیم پوشیدم دیدم بابام یه جوری نگام میکنه،گفتم:ناجوره؟ _:نه،فقط یه جوریه،سفیده،عین ِ تور می مونه! یه نگاه به خودم کردم دیدم شبیه اینایی شدم که قراره واسشون خواستگار بیاد!! خنثیکه از همون روز به اعماق ِ کمدم پیوست!

بعد همین خاله جان یه بار دیگه که رفتن سفر یه تیشرت آوردن روش بزرگ نوشته بود "LOVE"!آقا از فردا دوباره ما برنامه ای داشتیم با اینا!_:هستی تیشرتت و می پوشی؟دوست داشتی؟   _:آره خاله،خیلی خوشم اومد(خاله تو چرا اینقد تیریپ لاوی آخه؟اون از دامنت اینم از تیشرت!)

پارسال قبل ِ تولدم رویه ی تختم و پرده ام و بنفش کردم،بعد واسه تولدم دیدم همه ی فامیل واسم بنفش خریدن!شال ِ بنفش،بلوز بنفش...._:میدونی هستی جون من فک میکردم تو فقط آبی دوس داری،ولی الان فهمیدم بنفش هم دوست داری!! ...آخه یکی نیس بگه روتختی ِ بنفش چه ربطی به شال ِ بنفش داره؟

یه دوستی هم دارم که مدلهای جدید فشن رو میخواد رو من آزمایش کنه!پارسال تولدم یه شلوار واسم خرید که کوتاه بود،بعد بقیه یه ذره دلداریم دادن گفتن این مدلش همینه،شلوار کوتاس!به هر حال هر چی که بود وقتی می پوشیدمش شبیه لک لکی میشدم که شلوارک پاش کرده!امسالم یه چیزی برام خریده که هنوز نفهمیدم چیه!شبیه ِ شال ِ ولی شال نیست، از شال باریکتره حریره گل گلی ِ ولی من هر چی باهاش کلنجار رفتم نفهمیدم کراواته،دستمال گردنه،دستمال سفره است؟یکی میگفت باید این و آویزون کنی دور ِ یقه ی کتت،احتمالا این و خریده که من برم کتش و بدوزم!

 

حالا اینا بماند،این مامان بابامم جدیدا هر جا میرن واسم لباس میخرن!بابام رفته بود ماموریت یه بلوز تقریبا نارنجی برام خریده،میگم بابا چرا نارنجی خریدی؟میگه آخه همش لباسای مشکی و آبی می پوشی خواستم واست تنوع بشه!!(آخه بابایی ِ من الهی قربونت برم ،اگه مشکی می پوشم یه دلیلی داره دیگه،نه اینکه خیلی سفید و بلورم،نارنجی هم بپوشم دیگه میشم هویج برنزه!)

مامانم میاد یهو می بینم یه بلوز صورتی پررنگ گذاشته رو میز،میگم واسه خودته مامان؟_:نه واسه تو خریدم!  _:من که بلوز نخواستم! _:دیدم قیمتش مناسبه برات خریدم،حالا چیه؟دوسش نداری؟   (آدم و تو عمل انجام شده قرار میدن!چی بگم الان؟)  _:چرا،خوبه!

 

یه بارم قبل ِ تولدم داشتیم ویترین مغازه رو نگاه میکردیم،بعد من یه سرویس تیتانیوم نشونشون دادم گفتم از این خیلی خوشم میاد،دوست دارم یه روز بخرمش...بعد خواهرم و مامانم فک میکنن منظور من اون سرویس کناریشه!یهو تولدم می بینم رفتن اونو خریدن با ذووووق!منم باز کردم و خورد تو ذوقم!گفتم شما که می دونستین من سرویس ِ آویز دوست دارم ،چرا سرویس ِ چسبون خریدین؟..._:خودت اون روز گفتی.  _:اییییی،من کی گفتم؟من اون یکی رو گفتم!    _:میخوای ببر عوضش کن ولی اینم یاد بگیر که هدیه رو پس نمیدن مشغول تلفن،حتی اگه دوسش نداشته باشی هم نباید به زبون بیاری!   

_:خجالت

اینجوریه که من عمریه به زبون نمیارم ولی واقعا دلم میخواد خودم چیزی رو بخرم که بدونم به دردم میخوره و اسراف نمیشه.نمیدونم چه کنم با این همه چیز ِ بی مصرف!ولی فک کنم واسه جشن نیکوکاری بتونم روشون حساب کنم!

 

پ.ن ۱:اینا که شوخی بود،ولی خدایا شکرت از اینکه کسانی هستن که دوستم دارن و به یاد منن،شکرت به خاطر همه ی چیزهایی که دادی و ندادی.ممنونم!

 پ.ن ۲:دیشب "قرنطینه" رو دیدم،خیلی گریه کردم ولی ارزشش و داشت،اگه تونستین ببینین. حکایت همین دور و اطراف ِ، که یکی ماشین ِ صد میلیونی سوار میشه و یکی به خاطر ۱۲ میلیون کلیه اش و میفروشه.بهم یادآوری کرد که وقتی سلامتم چقدر می تونم خوشبخت باشم!

 
 

Weblog Themes By Pars Theme