در یک شب سرد پاییزی که از شدت طوفان هر آینه ممکن است ایرانیت های سقف از جا کنده شود به این می اندیشم که چرا وقتی کسی میره سفر اولین چیزی که برای سوغاتی به ذهنش میرسه لباسه؟مثلا چرا وقتی کسی میره مکه یا کربلا واسمون پارچه هدیه میاره؟والا من که تو این مدت اونقدر لباسای بی مصرف هدیه گرفتم که می تونم یه بوتیک باز کنم!
مادربزرگم که رفت کربلا همون اول که چمدونش و باز کرد یه شال ِ مشکی و طوسی بهم داد که روش دو تا ماهی ِ گنده است!منم آوردمش خونه هی سرم کردم دیدم اصلا بهم نمیاد،از اون روز دیگه هر وقت من و میدید میگفت هستی شالت و دوس نداری؟چرا سر نمیزاری؟ _:نعععع،دوست دارم،اتفاقا اون دفعه ای تو یه مهمونی پوشیدم
حالا مامانم هی میگه خدا رو خوش میاد دل پیرزن و میشکونی؟منم رئوووووف!دیگه قرار شد ایندفعه که میریم خونشون بزارم سرم،حالا ماهیه باله اش یه طرف ،دمش یه طرف!!...یه کفش ِ صورتی ِ جیغ هم واسم خریده بود که ۳ تا ستاره بهش آویزون بود،آخه آدم مجلسم میره کفش صورتی به کارش نمیاد!فشن شو نیس که!دیگه هی الکی بهش میگفتم تولد فلانی پوشیدم،عروسی دوستم پوشیدم!
بعد خاله جان که رفتن مکه یه پارچه ی سفید ِ نازک و بلوری تیریپ نوعروسانه! آوردن برام از فردای اون روزم هر وقت من و میدید میگفت راستی هستی اون پارچه رو دوختی؟منم هی چه کنم چه کنم،آخرش تصمیم گرفتم یه دامن بلند بدوزم!آقا این دامنه رو دوختم و بهش نشون دادم خیالش جمع شد فقط من موندم و این که کجا بپوشمش!یه بار مهمون داشتیم پوشیدم دیدم بابام یه جوری نگام میکنه،گفتم:ناجوره؟ _:نه،فقط یه جوریه،سفیده،عین ِ تور می مونه! یه نگاه به خودم کردم دیدم شبیه اینایی شدم که قراره واسشون خواستگار بیاد!!
که از همون روز به اعماق ِ کمدم پیوست!
بعد همین خاله جان یه بار دیگه که رفتن سفر یه تیشرت آوردن روش بزرگ نوشته بود "LOVE"!آقا از فردا دوباره ما برنامه ای داشتیم با اینا!_:هستی تیشرتت و می پوشی؟دوست داشتی؟ _:آره خاله،خیلی خوشم اومد(خاله تو چرا اینقد تیریپ لاوی آخه؟اون از دامنت اینم از تیشرت!)
پارسال قبل ِ تولدم رویه ی تختم و پرده ام و بنفش کردم،بعد واسه تولدم دیدم همه ی فامیل واسم بنفش خریدن!شال ِ بنفش،بلوز بنفش...._:میدونی هستی جون من فک میکردم تو فقط آبی دوس داری،ولی الان فهمیدم بنفش هم دوست داری!!
...آخه یکی نیس بگه روتختی ِ بنفش چه ربطی به شال ِ بنفش داره؟ 
یه دوستی هم دارم که مدلهای جدید فشن رو میخواد رو من آزمایش کنه!پارسال تولدم یه شلوار واسم خرید که کوتاه بود،بعد بقیه یه ذره دلداریم دادن گفتن این مدلش همینه،شلوار کوتاس!به هر حال هر چی که بود وقتی می پوشیدمش شبیه لک لکی میشدم که شلوارک پاش کرده!امسالم یه چیزی برام خریده که هنوز نفهمیدم چیه!شبیه ِ شال ِ ولی شال نیست، از شال باریکتره حریره گل گلی ِ ولی من هر چی باهاش کلنجار رفتم نفهمیدم کراواته،دستمال گردنه،دستمال سفره است؟یکی میگفت باید این و آویزون کنی دور ِ یقه ی کتت،احتمالا این و خریده که من برم کتش و بدوزم!
حالا اینا بماند،این مامان بابامم جدیدا هر جا میرن واسم لباس میخرن!بابام رفته بود ماموریت یه بلوز تقریبا نارنجی برام خریده،میگم بابا چرا نارنجی خریدی؟میگه آخه همش لباسای مشکی و آبی می پوشی خواستم واست تنوع بشه!!(آخه بابایی ِ من الهی قربونت برم ،اگه مشکی می پوشم یه دلیلی داره دیگه،نه اینکه خیلی سفید و بلورم،نارنجی هم بپوشم دیگه میشم هویج برنزه!
)
مامانم میاد یهو می بینم یه بلوز صورتی پررنگ گذاشته رو میز،میگم واسه خودته مامان؟_:نه واسه تو خریدم! _:من که بلوز نخواستم! _:دیدم قیمتش مناسبه برات خریدم،حالا چیه؟دوسش نداری؟ (آدم و تو عمل انجام شده قرار میدن!چی بگم الان؟) _:چرا،خوبه!
یه بارم قبل ِ تولدم داشتیم ویترین مغازه رو نگاه میکردیم،بعد من یه سرویس تیتانیوم نشونشون دادم گفتم از این خیلی خوشم میاد،دوست دارم یه روز بخرمش...بعد خواهرم و مامانم فک میکنن منظور من اون سرویس کناریشه!یهو تولدم می بینم رفتن اونو خریدن با ذووووق!منم باز کردم و خورد تو ذوقم!گفتم شما که می دونستین من سرویس ِ آویز دوست دارم ،چرا سرویس ِ چسبون خریدین؟..._:خودت اون روز گفتی. _:اییییی،من کی گفتم؟من اون یکی رو گفتم! _:میخوای ببر عوضش کن ولی اینم یاد بگیر که هدیه رو پس نمیدن
،حتی اگه دوسش نداشته باشی هم نباید به زبون بیاری!
_:
اینجوریه که من عمریه به زبون نمیارم ولی واقعا دلم میخواد خودم چیزی رو بخرم که بدونم به دردم میخوره و اسراف نمیشه.نمیدونم چه کنم با این همه چیز ِ بی مصرف!ولی فک کنم واسه جشن نیکوکاری بتونم روشون حساب کنم! 
پ.ن ۱:اینا که شوخی بود،ولی خدایا شکرت از اینکه کسانی هستن که دوستم دارن و به یاد منن،شکرت به خاطر همه ی چیزهایی که دادی و ندادی.ممنونم!
پ.ن ۲:دیشب "قرنطینه" رو دیدم،خیلی گریه کردم ولی ارزشش و داشت،اگه تونستین ببینین. حکایت همین دور و اطراف ِ، که یکی ماشین ِ صد میلیونی سوار میشه و یکی به خاطر ۱۲ میلیون کلیه اش و میفروشه.بهم یادآوری کرد که وقتی سلامتم چقدر می تونم خوشبخت باشم!